صنایع 84
این چهار سال فرصت خوبی واسه من بود چون می تونستم یکم از زیر فشارای زندگی بیرون بیام یکم بخندم،تفریح کنم وکلاً با همسن وسالام باشم جایی که همه تقریباً شبیه همن. به خاطر همین سعی می کردم همیشه بگم، بخندم وقتمو با بچه ها باشم و تو هر کاری به قول خودمون پایه باشم
الان که دارم فکر می کنم می بینم زیاد از این فرصت خوب استفاده نکردم و شاید به خاطر شادی خودم دیگران و اذیت کردم ولی به خدا از روی عمد نبود حالا که بچه ها دارن می رن و رفتن می بینم که چه فرصت هایی رو از دست دادم فرصتی که توی زندگی هر کس یکبار اتفاق می افته و دیگه تکرارنمی شه،شاید بتونیم دوباره همه رو جمع کنیم ولی دیگه شور الانو نداریم انسان فراموش کاره، شاید اگه بگم محکوم به فراموشیِ بهتره انسانی که نتونه فراموش کنه عاشقه من مطمئنم که صنایع 84 عشق ماست ولی زمان و روزگار رحم ندارن هممون اینقدر درگیر مشکلات می شیم که دیگه نمی تونیم این جوو بوجود بیاریم.یکی ازدواج کرده،اون یکی باید فردا بره سرکار،قسط و وام هم که شوخی نیست.
از همه مهمتر این که هیچ مسولیتی نداشتیم و از زیر فشار زندگی با اسم دانشجو شونه خالی می کردیم و الان هممون هم نگران و هم به آینده امیدواریم آخه مسائل مهمی در پیش داریم.ارشد، سربازی،کار،ازدواج و...
الان که دارم می نویسم خاطرات تمام این سه سالی که باهاتون بودم یکی یکی داره از ذهنم عبور می کنه( از اولین کلاسی که باهم داشتیم تا آخرین کلاس).سرکلاس نشستنا،شوخی کردنا،پروژه هایی که انجام دادیم و 10-11 که از حسن پور می گرفتیم بازدید از کارخونه ها،جاهایی که با هم رفتیم و شوخی هایی که کردیم با اینکه از موقع امتحانا بدم می اومد ولی می دونم دلم واسه بحرانی که شب امتحان می گرفتیم وتا صبح مجبور بودیم درس بخونیم تنگ می شه ولی باید اعتراف کنم تمام شبو درس نمی خوندیم اول یکم کیف حلال(فیفا08) بعدشم یه چند دستی شلم و هفت خبیث بازی می کردیم بعدش اگه قسمت می شد درس می خوندیم
نمی دونم عکس العملمون بعد از یادآوری این خاطرات بعد از چند سال چیه؟ یا هر چند وقت یه بار از هم یاد می کنیم؟ شاید یه روز واسه بچه هامون بشینیم تعریف کنیم (به دلیل جلوگیری از بدآموزی فرزندان خود از تعریف تمامی خاطرات خود جداً پرهیز کنید مسئولیت هر گونه سوتی دادن متوجه خود شخص می باشد)
به هر حال برخلاف میل چهار سال دانشجویی هم گذشت لحظه های سخت خداحافظی...
توی این چند سال زندگی هیچ وقت معنی خداحافظی نفهمیده بودم تقریباٌ کلمه ای بود که هر روز به کار می بردم ولی الان گفتن این کلمه واسم سخت شده بود ومعنیش واسم تلخ بود تلخی که جیگر آدمو می سوزند. تازه دارم معنی این ابیات و حس می کنم کار دیگه از فهمیدنشون گذشته
هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد روز وداع یاران
ویا
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
تصور اینکه بعضی از بچه ها رو آخرین باریکه دارم می بینم و شاید تا آخرعمرم نتونم اونا رو ببینم واسم سخته
بعد از امتحان MIS وداع سختی داشتیم راستش تا صبح نتونستم بخوابم دیوان حافظ باز کردم این غزل اومد که چند بیتش می ارزه واستون بنویسم
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی بیاد خـــط تو بر آب میــــزدم
ابروی یار درنظر وخرقه سوختــــــه جامی بیاد گوشه ی محـراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینــــــمود وز دور بوسه بررخ مهتاب میزدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحـــدم برکارگــــاه دیده ی بیخواب میزدم
صنایع 84 دیگه تکرار نمی شه شاید هم به خاطر همین که توی ذهن و قلب ما همیشه هست.فکر نکنم هیچ ورودی مثل صنایع 84 بشه. بهترین و تکرار نشدنی ترین آدما دوره هم جمع شده بودن اینو همین جوری نمی گم دست کم پسرا(کلاً کل کلاس این طوری بود) که این جوری بودن همه یه خصوصیت خوب داشتن (البته من هر چی درباره خودم فکر کردم نتونستم خصوصیت خوبی پیدا کنم)که در کنار هم تکمیل می شدن هر کی هر کاری که از دستش برمی اومد واسه اون یکی انجام می داد همه با هم هرجور شوخی کردیم بدون اینکه کسی از کسی ناراحت بشه یا چیزی به دل بگیره،واسه باهم بودن دنبال هر بهونه ای بودیم تو این جمعا هیچ وقت دلگیری نبود ممکن بود مسئله ای پیش بیاد ولی هیچ کس چیزی به دل نمی گرفت الان دارم فکر می کنم ای کاش این قدر باهم صمیمی نبودیم تا خداحافظی واسمون راحترمی شد
خیلی حرفا واسه گفتن داشتم ولی دیگه نمی تونم چیزی بنویسم
واسه تک تکتون حرف واسه گفتن دارم ولی افسوس که این حرفا رو گذاشتم روز اخر و الان هم همشون بغض شدن تو گلوم
ای ساربـان آهسته ران کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دل ستـــانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود